۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

چــرا رای نمـیدهم؟!


کمابیش در تمام فیسبوک شما عکسها و نوشته‌های در مورد رای ندادن میخوانید من خودم روزی حداقل یک یا ۲ مطلب در این مورد گذاشتم و از آنجائی که مجبورم برای کنترل گروه اکثر نوشتها و نظرات ملت بخونم به راحتی‌ می‌شه تشخیص داد که ۹۰% درصد از مردم( البته طبق نظرهای که در گروه دهه پنجاهی ها گذاشته می‌شه) مخالف رای هستند و اون ۱۰% درصد باقی‌ همدرصد دلیل رای ندادن رو نمیدونند و درصد باقی هم از همین قماش ساندیس خور و مواجیب بگیر جمهوری اسلامی هستند که منافع شخصیشون رو در خطر می‌بینند و اما این مقاله خطاب به اون جماعت ۵ % هست که هنوز برای رای ندادن شک دارند که اکثرا هموطنان جوان ما هستند

دوستان سوای اینکه در طول ۳۴ سال حکومت اسلامی بارها و بارها به ما ثابت شده که چه رای شما شمرده بشه (همانند زمان خاتمی) و چه شمرده نشه و تقلبی صورت بگیر (همانند زمان  احمدی نژاد)رای شما در اداره کشور و آینده شما تاثیری نداره و این رو هم از روی کینه یا خصومتی که با این نظام دارم نمیگم نمونه اون رو خود شما در طول این ۳۴ سال تجربه کردین ولی‌ یکی‌ از دلیل محکم و مهم رای ندادن این هست که شما  به جهان ثابت کنید پشتیبان این دولت جنایت کار نیستید و شاید بپرسید خوب که چی‌؟ البته این سوالی‌ هست که خیلی‌ها در قسمت کامنتها نوشتند که دوست دارم به زبان خودمون بدون لفظ قلم صحبت کردن براتون بگم

دوستان بی‌ رو درواسی کشور ما همیشه به دست بیگانگان اداره می‌شه حالا کم یا زیاد ولی‌ بیگانگان نقش مستقیم در تصمیم گیری اوضاع کشور ما داشته و دارند و اونم نه بخاطر بی‌ لیاقتی دولت مردان ما هست نه بلکه به علت کم سوادی و سنتی بودن مردم ما هست که انگلیس با اختراع آخوند توانست این موجودات رو برای کنترل قدرت ایران وارد بازار سیاسی ما بکنه و این موضوع از دوران مشروطه بطور کامل واضح و روشن هست  توجه داشته باشید دولتهایی مثل روسیه  و آمریکا انگلیس و کلیه کشور‌های پیشرفت غربی و شرقی‌ همیشه به دنبال منافع خودشون هستند و ارزشی برای مردم ما قائل نبود و نیستند و اکثر آنها با این که نگران آینده ما نیستند ولی‌ نگران آینده و امنیت سرمایه و منافع خودشون هستند وقتی‌ دولت‌های غربی حضور مردم در صفحه رای می‌بینند این رو نشان حمایت مردم از این دولت میدونند و از آنجائی که امنیت یک کشور حمایت اون مردم از دولت اون هست این رو نشان این میدونند که حمایت و همکاری با آخوندها بهترین راه برای حفظ منافع کشور خود در ایران هست ولی‌ اگر همین دولت‌ها کوچکترین احساس  ناامنی‌ بکنند و دولت کشوری که در حال استعمار اون هستند  در برابر مردمش قوی نبینند به فکر تعویض اون نظام خواهند افتاد کما اینکه میبینید با اینکه شاه ایران بهترین و مهمترین دوست دولتهای غربی بود با کوچکترین نا امنی مردم همین غربیها دست از حمایت از شاه کشیدند و خمینی را برای ما آوردند که بهترین فرد برای حفظ منافع آنها بود چرا که هم ایران را مفت فروخت هم از حمایت 90% مردم برخوردار بود توجه داشته باشید با توجه به فروش نفت زیر قیمت در بازار سیاه به علت تحریم‌ها و ترساندن منطقه از ایران اتمی‌ و فروش سلاحهای نظامی به کشور‌های همسایه و با توجه به تهدید‌های جمهوری اسلامی در مورد اسرائیل و منحرف کردن توجه اعراب منطقه از توجه به اسرائیل به ایران بخاطر نیروی اتمی‌ ,جمهوری اسلامی بهترین دولت برای منافع خارجی‌‌ها و دولتهای غربی و کشور‌های صنعتی و پیشرت هست همّت و حضور شما در پای صندوقهأ رای و خیابانها جنایت و تاراج این کشور را حمایت می‌کنه و این امنیت به خارجی‌‌ها میده که منافع آنها در خطر نیست و ملت ایران با این دولت همسو و هم فکر هست

 ولی‌ حال تصور کنید که دولت‌های خارجی‌ در مورد سرمایه گذاری در ایران از امنیت درستی برخوردار نباشند فکر می‌کنید این آخوندها حتا ۱ سال هم دوام خواهند آورد؟

دلیل دیگر برای رای ندادن من این هست که فکر می‌کنید اگر رای شما در این دولت اثر گذار بود با توجه به اخلاق و عقاید سیاسی که دارید یک آخوند هم تو دولت میموند؟

شما با رای مهر تأییدی بر  کشتار ۳۴ ساله  جمهوری اسلامی مخصوصا سال ۱۳۸۸ می‌زنید و به آنها میگویید ما ملت گوسفندی بیش نیستیم و همیشه برای سلاخی شدن آماده هستیم

فکر نمیکنم فهمیدن این موضوع انقدرا سخت باشه منم به زبان خودمونی نوشتم که حرفای قلمبه سلمبه توش نباشه بگین یارو دلش خوشه یا داره کلاس میگذار(اخلاق خودمون خوب میدونم)
 

زمانی‌ من در ایران رای خواهم داد که کاندید من برای صلاحیت احتیاجی‌ به شورای نگهبان رهبری نداشته باشه و اصل انتخاب شدن اعتقاد به ولایت فقیه نباشه


بابک ایران بان


 

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

شاهزاده رضا پهلوی یا جمهوری اسلامی ؟ امروز فقط اتحاد!


تا زمانی‌ که در ایران زندگی‌ می‌کردم هیچ احساسی به شاه نداشتم و تنها چیزهایی که در باره او میدونستم همان مزخرفاتی بود که از صبح تا شب تو مدارس و صدا و سیما و کتابهای درسی جمهوری اسلامی به خورد ما میدادند و یکی‌ از مخالفین سر سخت شاهزاده رضا پهلوی بودم همیشه می‌گفتم ما سختی هارو کشیدیم که شازده بیاد بهمون حکومت کنه؟ این همیشه تیکه کلام من ابله بود!!
همیشه میگفتم همه بد بختی‌ها و موشک بارون و جنگ و کتک‌های تو خیابون زندان رفتن‌ها مال ما حالا بریم تو خیابون خودمون به کشتن بدیم که شازده بیاد اینجا پادشاهی کنه؟ پ

یادمه همش میگفتم اگر مرد چرا نمیاد ایران؟؟ مثل همین دوستانی که امروز از این واژه‌ها استفاده میکنند ولی‌ حتا یک لحظه به فکرم خطور نکرد که برای طرفدار بودن تفکرات این فرد شمارو تو ایران اعدام میکنند چه برسه به رهبریت اون تفکر و یک رهبر مرده به چه درد یک گروه سیاسی مخالف میخوره؟

حماقت من از آن هم فراتر رفته و حتی و برای اولین بار در جمهوری اسلامی به خاتمی دوره اول رای دادم و فکر میکردم نجات ایران به دست این روباه مکاره و خیلی از افکار مسخره تر دیگه که امروز بهش تازه رسیدم که‌ای کاش دستم میشکست‌ای کاش پاهام میشکست پای صندوق نمی‌رفتم

ولی‌ سال اولی که خارج آمدم تازه به عمق تبلیغات وسیع جمهوری اسلامی پی‌ بردم تازه فهمیدم که چه کلاهی به سر ما رفته و چقدر ما در ایران در جهل ونادانی و تبلیغات سؤ قرار داشتیم تازه فهمیدم این تلویزیون‌های لس آنجلسی من شهپرم و نیلوفرم ۰.۰۰۱% تفکرات آنهایی که خارج هستند و یا افراد سیاسی حقیقی یا حداقل شاهزاده رضا پهلوی نیست و تازه فهمیدم که این تلویزییونها چقدر به این تفکرات خراب داخل ایران من کمک میکردند و تازه فهمیدم همین تلویزیونهای هستند که مارو از اونهای که خارج هستند به جای نزدیک کردن دور میکنند یادمه همیشه میگفتم اگر قرار اینا باشند همین آخوندا باشن بهتره قافل که ۹۰% این تلویزیونهای خارج هم جیره خور همین جمهوری اسلامی هستند البته نه همه آنها ولی به جرات ۹۰% آنها

من نمیگم شاهزاده رضا پهلوی فرشته هست و نمیگم همه کارهاش درسته و شاید اشتباهاتی بنا به نداشتن تجربه و ندانستن فرهنگ داخلی ایران داشته باشه ولی وقتی به صحبتهای افراد سیاسی خارج و داخل کشور گوش میکنم میبینم از همه آنهای که امروز در راس گروه‌های سیاسی قرار دارند یا خمینی را پدر انقلاب و الگوی خود میدانند یا ملت ایران را به سکوت و متانت و خاموشی دعوت میکنند ، ویابه اصطلاح مخالف جمهوری اسلامی هستند ولی فقط خودشون قبول دارند شاهزاده رضا پهلوی تنها کسی‌ هست که دست دوستی به مخالفین خودش دراز کرده و نیتش امروز فقط آزادی ایران است نه پادشاهی!! و تصمیم نهایی را به عهده رای مردم گذاشته کما اینکه بارها و بارها این مطلب در سخنان خودش عنوان کرده !!!

برای من شخصا آزادی ایران و بازگشت آبرو و افتخار کشورم مهم هست حال این ازادی به دست هر کسی میخواهد باشد
البته نکته جالب اینجا برای مخالفان این هست که اقای موسوی و دارو دسته اصلاح طلبان را متحول شده میشناسند و گذشته خونین و سیاه آنها را بخشیده اند ولی به کرات از شاهزاده بخاطر اختلاف با پدرش خورده گرفته و توهین کردند
من شخصا بابک ایران بان فردی به شایستگی شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر پیدا نکردم و متاسفانه باقی به اصطلاح آزادی خواهان در حال حاضر یا دنبال بازگشت به دوران طلای امام راحل هستند یا دنبال به قدرت رساندن فردی منفور تر از آخوندها با لباس نظامی و تاریخ نکبت بار خیانت به ایران مثل مجاهدین !

دوستان توجه داشته باشید نیت همه ما آزدی ایران است و اگر در این راه افرادی هستند که دارند فعالیت میکنند باید همراه و کمک بود در زمانی که جمهوری اسلامی با داشن پول نفت و گاز این کشور قدرت تبلیغ بی‌حدی داره و مورد حمایت تمام کشورهای خارجی بخاطر منافع خودشان هست ما فقط خودمان را داریم اگر شما راضی به زندگی در جمهوری اسلامی هستید بحثی نیست روی سخنم با شما نیست روی سخنم با مخالفان جمهوری اسلامی هست

توجه داشته باشید در شرایط کنونی ما باید رهبری داشته باشیم که از اعتبار جهانی هم برخوردار باشه و بدون حمایت کشورهای دیگر ما به هیچ عنوان نمیتونیم به آزادی برسیم و فکر نمیکنم با تجربه ۳۴ ساله‌ای که داشتیم فهمیدن این موضع انچنان سخت باشه

البته ما قهرمانان و شیر مردان و زنان زیادی هم درایم که باید در آینده ایران آزد از انها استفاده کرد نمونه آن خانم نسرین ستوده ولی تا رسیدن به اون روز باید یک صدا بود و اختلافها رو کنار گذاشت و آینده را به آرا مردم سپرد !

از نظر من نوع حکومت مهم نیست بلکه آزادی ایران و بازسازی کشور ویران و گرفتن حق ما مهم هست به یاد داشته باشید خصومت و نفاق بین ما دل هیچ کس شاد نمیکنه الا جمهوری اسلامی و مزدوران جیره خور آنها

این نظر(( شخصی)) من هست برام هم مهم نیست هر وصله‌ای خواستید بهم بچسبونید و یا مخالفم هستید برای من این مهم هست که حرفم رو زده باشم قضاوت به عهده شماست !

بابک ایران بان




https://balatarin.com/permlink/2013/1/25/3247929

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

جنگ با سـرطان - قسمت هفـتم











قبل از اینکه ادامه داستان بگم واقعه ای‌ در دوران شیمی‌ درمانی من اتفاق افتاد که خیلی جالب بود و فکرکنم باید شماره این قسمت‌ داستانم رو بعدها سر فرصت عوض کنم که دوست دارم قبل ادامه داستان به اون اشاره کنم قول میدم شنیدنش خالی‌ از لطف نباشه!

تقریبا ماه سوم شیمی‌ درمانی من بود و هیچ وقت یادم نمیره به قدری ضعیف و بی‌ جان بودم که به زور راه میرفتم قیافه من کاملا شبیه زامبی (مرده ها) شده بود البته این رو زمانی‌ فهمیدم که رفته بودم سر کارم یک سر بزنم و با عکس العمل یکی از همکارانم کاملا منقلب شدم و مرگو کاملا احساس کردم چرا که وقتی‌ منو دید بی‌ اختیار زد زیر گریه و از جلوی من رفت و نتونست خودشو کنترل کنه, البته من به این نگاه‌ها عادت داشتم ولی‌ خب نمیتونم بگم بی‌ تاثیر بود تو روحیه من تاثیرداشت
توجه داشته باشید که شیمی‌ درمانی من ۸~۹ ساعت در روز و ۵ روز در هفته بود و ۸ ساعت سم وارد بدن گاو هم میکردین اونم مدت ۳ ماه غورباقه میشد و چیزعادی و جالبی‌ نبود و کاملا ظاهر آدم عوض میکرد و قیافه و ظاهر من طبیعی بود که مثل مرده ‌ها بشه خلاصه تو اون دوران بودم که متاسفانه ناخن های پا و دستهایم در حال در آمدن و سیاه شدن بود یادم نمیره یک بار اومدم کیلینکس بر دارم دستم خورد به گوشه‌ جعبش و یکی‌ از ناخنهام در آمد و این صحنه برای من که تقریبا به این اوضاع عادت کرده بودم وحشتناک بود
 خلاصه دردسرتون ندم تو اون دوران بودم یک شب که داشتم از بیمارستان برای خونه رفتن حاضر میشدم دیدم پرستارها دارن در مورد مسابقه دوچرخه سواری و لنس آمسترانگ (قهرمان دوچرخه سواری جهان) صحبت میکنند قبلا هم شنیده بودم که چه سختی‌هایی اون برای جنگیدن با سرطان خودش کشیده بود و برام خیلی مرد بزرگ و جالبی‌ بود مخصوصاً که بعد سرطان تونست باز دوباره قهرمان جهان بشه رفتم جلو ازشون پرسیدم داستان چیه؟

گفتن فردا تو شهر ما مسابقه دوچرخه سواری‌ هست و لنس قراره بیاد اینجا تو شهر ما برای بیماران سرطانی پول جمع کنه آخه خودش یک موسسه عظیم در همین رابطه داره به
اسم





خلاصه من که خیلی هیجان زده شده بودم زمان مسابقه رو پرسیدم و رفتم خونه اتفاقا فردا اون روز برنامه شیمی درمانی نداشتم و همین منو مسجل کرد که به اونجا برم و لنس رو از نزدیک ببینم که اونم داستان عجیب غریبی بود

ساعت ۶ صبح طبقه معمول بیدار شدم, عاشق صبح ها بودم بقدری صبح رو دوست داشتم که انگار دوباره به دنیا اومده بودم علتش هم این بود که پیش خودم می‌گفتم یک روز دیگه گذشت و من هنوز زنده هستم و تا خوب شدنم چیزی نمونده  عین این زندانی‌ها چوب خط برای خودم تو افکارم می‌کشیدم!

 خلاصه از جام با هزار زحمت پاشدم و رفتم دستشویی یا بهتر بگم خونه دوم من دیگه به دستشویی عادت کرده بودم چرا که ساعتهایی که زیر شیمی‌ درمانی نبودم بیشترشو تو دستشویی میگذروندم یا برای حالت تهوع یا برای آب زدن به صورتم تا اینکه حالم جا بیاد و یا برای گریه کردن!

 آره می‌دونم من نر خر ۲ متری بعضی‌ وقتا از درد و حالت روانی‌ اون دوران گریه می‌کردم (بیشترش اثرات مواد شیمیدرمانی بود) ولی‌ فقط برای خالی‌ شدنم بود نه برای دل سوزی یا ترس اصلا!! احساس می‌کردم با گریه خالی‌ میشم و یادمه همش به عزرائیل فحش میدادم و می‌گفتم داغشو به دلت میزارم :-) البته این یک تیکه خنده باهاش بود و وقتی‌ خودم خالی‌ می‌کردم خندان و خیلی نرمال بر می‌گشتم تو جمع و اصلا ظاهرم نشون نمیداد که چند دقیقه پیشش با عزرائیل گلاویز شده بودم
:-)
خلاصه رفتم لباس‌های پلوخوری که خیلی‌ وقت بود طرفش نرفته بودم پوشیدم آخه تو این مدت همش لباس ورزشی و راحت تنم بود!
 خلاصه حاضر شدم که شوهر عمم منو دید گفت کجا تشریف می‌برید؟ البته با شوخی‌ و تعنه که البته 
که خوب خنده دارم بود شما تصور کنید لباس پلوخوری با دمپایی چون ناخونهای پام همه یا در حال در آمدن بود یا در آمده بود و با کفش راحت نبودم زیر چشمم هم گود رفته و یک مو تو صورتم نبود نه ابرو نه مژه خلاصه هولویی بودم اون موقع که باید میامدین و میدیدین
:-)
بهش گفتم می‌خوام برم لنس آمسترانگ رو ببینم! گفت آره شنیدم داره میاد اینجا خوبه حاضر شو میبرمت! گفتم نه میخوام خودم برم گفت مگه میتونی‌ رانندگی کنی‌؟ گفتم آره بابا خودم می‌خوام برم گفت باشه ولی‌ اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن منظورشو فهمیدم منظورش این بود که اگر نتونستی ادامه بدی یا جای گیر کردی بگو بیام دنبالت

آقا خلاصه لباس پلوخوری و دمپایی با ماسک دهن چون باید مواظب بودم که میکروب وارد بدنم نشه به دلیل اینکه سیستم دفاعی بدنم کاملا پایین و ضعیف بود, مجبور بودم حسابی مواظب باشم که خلاصه با دستکش پزشکی‌ و کلاه عین این دزدهای بانک شده بودم ولی‌ انقدر ظاهرم تابلو بود که هر کسی می‌تونست بفهمه که بیمارسرطانی هستم





 خلاصه ساعت ۱۰ رسیدم مرکز شهر, دیدم همه خیابونها رو برای دوچرخه سوارها بسته بودند و همه جا پلیس بود از پارکینگ ماشین من تا مرکز مسابقه و تجمع مردم که  اکثرا هم مردم سرطانی بودن نیم ساعتی راه بود البته دیدن این جمع یک روحیه فوق العاده به من داده بود اونم بخاطر این بود که همه آدمهای که از سرطان نجات پیدا کرده بودن با لباس‌ها و نوشته ها روی سینه که مدت نجاتشون بود تو خیابون بودند و همین انگار بمن جان دوباره داده بود خلاصه ماشین پارک کردم و باید یک مصافت تقریبا نیم ساعت راه میرفتم که با حال من و بی‌ جونیم شد تقریبا ۴۵~ دقیقه و با هزار بد بختی بالاخره رسیدم به مرکز مسابقه

 !!

دیدم جمعیت زیاد وقرفه‌های فروش و جمع آوری کمک به بیماران سرطانی پر بود من که علاقه‌ای به خرید چیزی نداشتم رفتم تو قرفه جمع آوری پول و کمک نقدی کردم از اونجا که کمی‌ احساس می‌کردم ممکنه دیگه این شانس نداشته باشم, اینجا به کسی‌ کمک کنم منظورم اینه که با همه پررویی بعضی‌ وقتها فکرمیکردم مرگم نزدیکه و خلاصه یک مبلغ قابل توجهی‌ کمک کردم که اون طرفی‌ که چک منو گرفت خیلی تشکر کرد البته از اونجایی که من خیلی تابلو بودم ازم پرسید می‌شه بپرسم آیا شما در دوران نقاهت هستید یا درمان؟
 من گفتم در حال دارمان هستم و ماه سوم هست بهم گفت شما فکرکنم تو این جمعیت تنها فردی باشی که در حال درمان هست و اینجا آماده! همه اینجا اکثرا بیماران شفا یافت هستند منم با پروی یک پوسخندی بهش زدم گفتم بله منم یکی‌ از همین دوستان هستم که هنوزتو راهم و خندید و گفت ۱۰۰% همینطوره خوشحالم روحیت خوبه!

خلاصه گفتم خیلی علاقه دارم لنس رو ببینم و گفت متأسفم لنس الان اینجا نیست و احتمالا ۲یا ۳ ساعت دیگه میاد منم آنقدر حالم بد بود که دیگه نمیتونستم اونجا صبر کنم خیلی ضعیف شده بودم و تحمل جمع و اونجا صبر کردن نداشتم کمی‌ هم حالت تهوع داشتم که نمیخواستم  اونجا خودم خراب کنم به اندازه کافی‌ تابلو بودم خلاصه از طرف  تشکر کردم و به طرف ماشینم حرکت کردم
یک ساعت تو راه بودم که رسیدم به ماشین جدی حالم بد بود در ماشین باز کردم و توماشین غش کردم  بی‌ اختیار اشکم سرازیر شد و از درون فریاد میزدم نمیدونم چی‌ می‌گفتم فقط عصبانی‌ بودم که چرا باید اصلا این طوری بشه و خلاصه از این غرغر‌های عادی که همه میکنند و بعدش آروم میشن :-)
یک ساعت تو ماشین خوابیدم و بعد که پاشدم, دیدم خیابون شلوغ شده بود از دوچرخه سوار و مردم فکرکنم کم کم نزدیک به ۶۰ هزار نفری تو خیابونها بودن بیش از ۶ تا چهارراه بسته بودند تو این فکربودم که برم خونه, دیدم همینطوری ۲ ساعت از وقتم تموم شده کمی‌ سر حال بودم گفتم چرا باز دوباره بر نگردم شاید بتونم لنس از نزدیک ببینم!

از ماشین پیاده شدم و به طرف چهار راه اصلی‌ که بسته بود رفتم هنوز چند قدمی‌ وارد خیابون اصلی‌ نشده بودم که دیدم یک ماشین پلیس بغلم ایستاد و بهم گفتم تو اسم بابک ایران بان هست؟  من ۶ متری پریدم, گفتم مگه من چیکار کردم که این اسم منو داره و دنبالم هست با ترس ماسک صورتم بر داشتم گفتم بله خودم هستم گفت بیا سوار شو لنس می‌خواد ببینتت من باورم نمی‌شد فکرمیکردم یکی‌ داره باهام شوخی‌ می‌کنه یک نگاه عین این احمقها دورخودم کردم گفتم بامنی؟ گفت مگه اسمت بابک نیست؟ یا به قول خودمون په نه په گفتم چرا, گفت آره یک ساعتی‌ هست دنبالت هست به ماهم بیسیم زدن دنبالت بودیم بیا میرسونیمت اونجا کمی‌ مکس کردم بعد دیدم چه سوال احمقانهای کردم کدوم خری با ماسک و دستکش و قیافه شهبیه مرده‌ها تو خیابون بغیر من هست؟ ولی‌ برام جالب بود که چطور اسم و فامیل منو میدون؟ شاید از پلاک ماشینم؟ ولی‌ این از کجا میدونه ماشین من کجاست و چی هست؟ خلاصه تو این فکرا بودم که یاد چکم افتادم یادم افتاد که از رو چکی‌ که داده بودم اسم منو برداشته بوده خلاصه اون لحظه آنقدر خوشحال بودم که یک دفعه مثل این احمقها ژست پوریا ولی‌ گرفتم و حس ناصر ملک مطیعی بهم دست داد و گفتم نه خودم میام احتیاجی‌ به ماشین نیست (البته با صدای آلن دلون) آخه یکی نیست توی این هیری ویری بهم بگه این گنده گوزی‌ها چیه تو این حالت؟ تو که به زور ۴ قدم راه میری بگذار برسونتت دیگه این ژست های مسخره برای چیته؟ :-) 
اقا خلاصه آقایون پلیس هم نگذاستند و یک لبخند مهربانانه که انگار یک قهرمان دیدن زدند و گفتند باشه پس اونجا میبینیمت ولی اگر هر موقع خواستی‌ به باقی‌ گشتها بگو سوارت میکنند! خلاصه  این ژست  ناصر ملک مطیعی من کار دستم داد و با بدبختی ۱ ساعت بعد رسیدم اونجا :-) وقتی‌ رسیدم مسئول برگزاری مراسم سریع منو شناخت ( قیافم تابلو) و یک صندلی‌ برام گذاشت نشستم کمی‌ نوشیدنی بهم داد و گفت لنس بی‌صبرانه می‌خواهد ببینتت, منو بگی‌ انگار دارم خواب میبینم نه اینکه لنس آمسترانگ رئیس جمهور باشه نه اصلاً ولی‌ برای من که یک الگو بود برای مبارزه با سرطان و یک ورزشکار بین المللی و یک قهرمان اون لحظه خیلی انرژی مثبت و روحیه مضاعفی بود به قدری که جدی انگار خدا داره صدام می‌زنه

از یکی‌ از این چادرهای تدارکاتی آمد بیرون می‌خواست بره بالای سکوی تبلیغاتی که درست کرده بودند و برای کل جمعیت صحبت کنه, اومد نشست کنارم ازم پرسید چطوری برادر؟ خوبی در چه مرحله‌ای هستی‌؟ بعد جواب سلام گفتم ماه ۳سوم هستم, خندید گفت پس تموم شده چیزی نمونده که دفعه دیگه باید تو مسابقه ما شرکت کنی‌ من که خودم از درون خر کیف بودم گفتم یعنی‌ می‌شه؟
بهم گفت می‌دونم چی میکشی سخته ولی‌ باید قوی باشی‌ باید بجنگی هیچ موقع امید خودتو از دست نده,  نمیدنم چرا ولی‌ احساس کردم اون لحظه با اون حال من و روحیه داغون از ۱۰۰۰۰۰۰ شیمی‌ درمانی برام بهتر بود خلاصه یک ۲۰ دقیقه ای باهام صحبت کرد می‌خواست منو ببره تو تلویزیون باهام مصاحبه کنه شخصا چون براش جالب بود که با اون حالم اومده بودم و فکر میکرد میتونه خیلی به اونهایی که در حال مبارزه با سرطان هستند کمک بکنه به جرات از کل جمعیت که اومده بودن من تنها فردی بودم که درحال درمان بود

 بهم گفت دوچرخه این سری ندارم ولی‌ ۲ حلقه لاستیک دارم ( لاستیک زرد مخصوص خودش) میخواهی‌ اونارو بهت بدم بندازی رو دوچرخت؟ گفتم نه بابا من دوچرخه سواری‌ نمیکنم ممنونم از محبتت بهم گفت یک دقیقه صبر کن رفت و یک هدیه بسیار ارزشمند برام آورد و اون هم کتاب خودش بود و برام اونجا امضا کرد



 آنقدر خر کیف و خوشحال بودم که نمیخواستم تموم بشه, ازم عذرخواهی‌ کرد و گفت باید بره ولی‌ گفت اگر می‌خوهی میتونم بیام بالای سکو کنارش به ایستم که گفتم نه مرسی تو دلم گفتم نه بابا همینطوری من تو این شهر تابلو هستم فقط همینو کم دارم!
رفت بالا و شروع کرد به سخنرانی برای جمع و از کمکهای مردم تشکر کرد و اشاره‌ا‌ی کوچیک به من کرد که خیلی‌ها هستن مثل برادر من که اونجا نشسته درحال جنگیدن شما با کمک هاتون به خیلی‌ها اجازه زندگی‌ دوباره میدین و از این حرفا


!!

 خلاصه بعدش من کتاب برداشتم و راه افتادم خونه! آنقدر خوشحال بودم که بیماریمو یادم رفت و اون روز شاید به جرات بگم یکی از بهترین روزهای زندگی مخصوصاً در دوران سرطان من بود

بسه دیگه  بر گردیم به ادامه قسمت ششم 

آقا خلاصه سرتون درد نیارم سوار ماشین شده‌ام و به طرف خونه بودم که یک دفعه تلفنم زنگ زد و یک نگاه به تلفن کردم دیدم از طرف بیمارستان من که هنوز از بیمارستان خارج نشده بودم قلبم ریخت و با هزار ترس تلفن برداشتم که دیدم دکتر سرطانم میگه سلام بابک ......ء

ادامه دارد.......ء


دوستانی که در دوران شیمی درمانی و یا مبتلا به سرطان هستید توجه داشته باشید که پایان داستان من خوب هست و بیخودی خودتون نبازین نیت و هدف من این است که به شما بگم با همه این مشکلات با اراده وبا پیشرفت علم پزشکی هیچ چیزی غیر ممکن نیست و همیشه امیدوار باشید و امیدوارم داستان من درسی باشه برای افرادی که تو زندگی مثل قدیم بنده سر هر چیز بیخود و بی ارزش ناراحت میشوند فراموش نکنید زندگی از اون چیزی که فکرشو میکنید کوتاه تره از هر لحظه اون لذت ببرید


۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

هجوم حملات سایبری ارتش سایبری سپاه پاسداران به شبکه‌های اینترنتی اطلاع رسانی کنید



میدونم طولانی هست ولی به شما التماس میکنم
  تا آخرش بخونید و اطلاع رسانی کنید

باز نزدیک به خیابان آمدن مردم تو خیابانها شد این ارتش سایبری سپاه دست بکار شد
 از ۲ روز پیش که خبر بیرون آمدن تو خیابون و اجتماع مقابل اجلاس در اینترنت پخش شده موجی از این برادران سپاه پاسداران و ارتش سیابری با عکسهای دختر و پسر پیر و جوان ملی‌ و وطنی وارد شبکه اینترنتی فیسبوک شده و همه دم از مخالفت و اختلاف میزنند جالب و احمقانه تر از همه این هست که این مامورین همه یک جور می‌نویسند که من ده مورد اون رو که زیار به چشم میخوره اینجا برای شما میگذارم کلماتی‌ از قبیل


۱-  مردم  جلو دست اینا نندازید

۲-چرا مردم تحریک می‌کنید که کشته بشوند

۳-ما سال ۱۳۸۸ باتوم نخوردیم که شما برای ما ازخارج تعیین تکلیف کنید

۴- نشستین اون ور آب میگین لنگش کن؟

۵-لازم نکرده شما از خارج به ما بگین چیکار کنیم!!

۶-ما ۳ سال پیش بیرون نیامدم که شما برای ما تعیین تکلیف کنی‌

۷- مگه ۳ سال پیش آمدم بیرون چه اتفاقی افتاد؟

۸- مردم خسته هستند ۳ سال پیش هم الکی‌ بچه‌های مردم به کشتن دادید

۹-چرا الکی‌ از اونجا برای مردم فتوا صادر می‌کنید ؟

۱۰-شما اون طرف دارید عشق و حال می‌کنید برای ما نسخه می‌پیچید؟


دوستان من ادمین یک گروه صدهزار نفری هستم که بیش از ۱.۵ ملیون نفر در هفته در آن تردد میکنند و در روز باید بیش از ۴۵۰۰ نوشته رو کنترل کنم البته دروغ نگم قدرت خواندن همه آنهارا ندارم ولی‌ اکثرا رو می‌خونم مخصوصا وقتی‌ مخالف باشند باور کنید اکثرا این نوشته ها اگر دقت کنید مثل هم هستند و اگر از بالا بهش نگاه کنید همه یک جور و یک مدل  نوشته شده و انگار از یک مرکز خاصی‌ هدایت می‌شه !!!
سپاه پاسداران بی‌خودی ۴۵۰۰ مأمور سایبری استخدام نکرده و اینها همان مامورین سیابری سپاه هستند
توجه داشته باشید که با فراخوان خارج یا داخل برای حضور در خیابانها در روزهای اجلاس که  از سراسر دنیا در ایران نماینده کشور‌های خارجی حضور دارند و تمام خبرنگاران خارجی‌ در خیابانهای تهران هستند کم هزینه‌ترین و کم خطر‌ترین تجمع خواهد بود کسی‌ نه اسم خیابان آورده که همه یک جا بخصوص و تابلو تجمع کنند نه روز بخصوصی بلکه همه تهران رو مدّ نظر قرار داند و فقط حضور و اعلام نارضایتی شما در مقابل جهان رو خواستار شدند!!

 من خارج نشین به قول شما دارم عشق و حال می‌کنم و آزادانه زندگی‌ میکنم خارج شدن و قیام شما چه تأثیری در زندگی من داره؟
 مگر غیر از این هست که شما برای آزادی زن و بچه مادر و پدر خواهر و بردار خودتون دارید اینکارو می‌کنید؟
 آیا شما از شرایط زندگی‌ راضی هستید؟ آیا فکر میکنید برای من خارج نشین قیام میکنید؟
 فکر می‌کنید این خارج نشینها چند نفرشون بعد آزادی ایران به ایران باز میگردند؟
به فکر‌ خودتون باشید اگر ما هم ازخارج چیزی  میگیم برای اینکه دلمان برای ایران میتپه والا ماهم به قول شما می‌رفتیم و از عشق و حال خارج به قول شما لذت میبریدم و حنجره پاره نمی‌کردیم!!!

 اگر برای آزادی و آینده خودتون اهمیت قائل هستید به خیابانها بیاید و حق خودتون از این رژیم خونخوار در  بهترین شرایطی که این رژیم برای نشان دادن امنیت و رضایت مردم تهران رو ۵ روز تعطیل کرده از این تعطیلی‌ استفاده کنید و به خیابانها بیاید

دیگر بهانه کار و اخراج شدن در صورت عدم حضور ندارید منتظر چه هستید؟؟
گول این ارتش سایبرری و مزخرفاتی که در اینترنت پخش می‌شه و در صدد تفرقه بین ما هست رو نخورید همین نشان ترس این رژیم از این عمل ماست!!!

 مگر غیر از این هست که همه ما دشمنمون  مشترک هست؟

 شما ایران رو آزاد کنید اصلا ما ایرانیان خارج از کشور را راه ندید خوبه؟

شما برای آزادی کشور و ایران و خودتون ایران را آزاد کنید اصلا همه ما ایرانی‌‌های خارج از کشور را ممنوع الورود بکنید خوبه؟
امروز فقط اتحاد!!!

نگذارید پولهای نفت مابه این راحتی از گلوی اینها پایین برود و خرج اجلاسها و اختلاسهای این ضد ایرانیان بشود!!!