جنگ با سرطان - قسمت ششم
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم خلاصه قبل از اینکه منو زیر دستگاه بکنند بهم گفتند که این محلول ممکنه حالم بد کنه و سعی کنم تحمل کنم و استفراغ نکنم چون هم برای قلبم خوب نیست هم برای آزمایش و باید همه چی از اول شروع کنند منم از اونجایی که پر رو هستم باز بدون اینکه بدونم چه خبره این حس ناصر ملک مطعیم گل کرد و گفتم نه بابا این حرفا چیه من هیچیم نمیشه خلاصه چشمتون روز بد نبینه مارو کردن تو این دستگاه و سرم بهم وصل کردن که خود دستگاه بهم تزریق بکنه و همه از اتاق رفتن بیرون پرستار گفت به محض اینکه سرم بهت تزریق بشه حس عجیبی خواهی داشت که همینم شد, تا گفت شروع ۱ ثانیه هم نکشید که آقا چشمتون روز بد نبینه یک دفعه یک موج داغ از نوک پام شروع به بالا آمدن کرد و به محض اینکه به قسمت معده و گلوم رسید احساس کردم تمام دل و روده و قلبم داره از دهانم میزنه بیرون حالا تو این هیری ویری باید نفسم رو هم حبس میکردم تا عکسم خراب نشه( انگاری عکس پاسپورتی میخوام ژستم خوب باشه) :-) دکتر رادیولوژی که از حالت صورت من فهمیده بود میخوام تگری بزنم(استفر...