جنگ با سـرطان - قسمت هفـتم
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم قبل از اینکه ادامه داستان بگم واقعه ای در دوران شیمی درمانی من اتفاق افتاد که خیلی جالب بود و فکرکنم باید شماره این قسمت داستانم رو بعدها سر فرصت عوض کنم که دوست دارم قبل ادامه داستان به اون اشاره کنم قول میدم شنیدنش خالی از لطف نباشه! تقریبا ماه سوم شیمی درمانی من بود و هیچ وقت یادم نمیره به قدری ضعیف و بی جان بودم که به زور راه میرفتم قیافه من کاملا شبیه زامبی (مرده ها) شده بود البته این رو زمانی فهمیدم که رفته بودم سر کارم یک سر بزنم و با عکس العمل یکی از همکارانم کاملا منقلب شدم و مرگو کاملا احساس کردم چرا که وقتی منو دید بی اختیار زد زیر گریه و از جلوی من رفت و نتونست خودشو کنترل کنه, البته من به این نگاهها عادت داشتم ولی خب نمیتونم بگم بی تاثیر بود تو روحیه من تاثیرداشت توجه داشته باشید که شیمی درمانی من ۸~۹ ساعت در روز و ۵ روز در هفته بود و ۸ ساعت سم وارد بدن گاو هم میکردین اونم مدت ۳ ماه غورباقه میشد و چیزعادی و جالبی نبود و کاملا ...