مبارزه با سرطان قسمت هشتم (داستان واقعی من)ء
اول از همه تا شروع نکردم این رو اضافه بکنم دوستان زیادی گله کرده بودن که چرا من بقیه داستان انقدر طول دادم؟ راستش دوران نقاهت تا نتیجه کامل و قطعی سرطان ۵ سال میباشد و از آنجائی که من اطمینان نداشتم سرطانم بر میگرده یا نه نخواستم دستانم یک داستان تهی با نتیجه بد باشه و به بیماران یک انرژی منفی بده و میخواستم تاثیر گذر باشه نه منفی و مایوس کنند و خوشبختانه ۵ سال من هم چندماه پیش گذشت و شکر خدا دیگه برای معاینه احتیاجی نداره هر ۳ ماه عکسبرداری بکنم که حالا در طول داستانها به سال پنجم هم خواهیم رسید ! آقا خلاصه سرتون درد نیارم سوار ماشین شدهام و به طرف خونه بودم که یک دفعه تلفنم زنگ زد و یک نگاه به تلفن کردم دیدم از طرف بیمارستان من که هنوز از بیمارستان خارج نشده بودم قلبم ریخت و با هزار ترس تلفن برداشتم که دیدم دکتر سرطانم میگه سلام بابک ......ء گفتم سلام دکتر گفت کجای؟ گفتم تو ماشین دارم میرم طرف خونه دکتر طوری شده؟ نفسم بالا نمیومد از بچگی تو اون روز همه دقیقه به دقیقه تو ۲ ثانیه جلو چشمم اومد انقدر حالم بهم ریخت که یواش کنار زدم باز ...