پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب جنگ با سرطان - قسمت پنجم

جنگ با سرطان - قسمت پنجم

تصویر
   قسمت اول   قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم عزیزانی که تا اینجای داستان دنبال نکردید توصیه میکنم از اول داستان رو بخونید به شما قول میدم  با خواندن داستان من اگر سالم هستید (شکر خدا) بیشتر شکر گذار بشید و اگر بیمار هستید بیشتر به بهبودی و وضعیت خودتون امیدواربشید ( قسمت پنجم ) خلاصه تا به اونجا رسیدیم که بعلت کم و زیاد شدن تعداد گلبولهای قرمز و سفید من دکتر به من آمپولی تجویز کرد که متاسفانه یکی‌ از عوارض آن درد شدید مفاصل بود که اون هم شانسی بود و در حد "اگر" بود که نسیب کسی بشه و از اونجایی‌ که من در شانس همیشه خوش شانسترین آدمها بودم این عوارض به سراغ من هم آمد و همانطور که در داستان شماره چهارم توضیح دادم منو به حد این رسوند که برای اولین بار احساس کردم که عزرائیل داره باهام کشتی‌ میگیره اون شب دومین شبی بود که احساس کردم چبزی به پایان قصه نمانده و پیش خودم گفتم شاید آخرین روزم باشه ولی‌ نمیدونم این حس پروی یا ترس یا عشق به رسیدن به چیزهای که نرسیده بودم بهش خلاصه نمیدونم چی‌ منو تشویق میکرد که بجنگم , بدترین قسمتش هم این بود که نمیتونستم به اطرافیا...